
توی خیـــابونای سرد و خـــــلوت دختـــــرکی با کولــــــه بار غربت
دلش می خواست باباشو پیدا کنه تا بتــــــونه ســـفره دل وا کــنه
مامان می گفـــت :دخترکم فرشـــته ایـــنو بـدون بابات تــوی بهـــشته
بهشت یه جای خیلی خوب وزیباست اونجا که جای بهترین بنده هاست
بابات شهــید شد روز و روزگاری عکـــس و پلاکـی مونـده یادگـــــاری
اون روز به بعد فرشته بی قرار بود دنبال فرصــت واسه ی فـرار بود
تا بـــــتونه بابا شو پــیدا کنه بغـــض گــلوی خســــته شو وا کنه
یه روز آفتــابی غــربــت آلــود تو خیابــون دنبــال آدرســی بود
از هرکسی می پرسیدآدرس کجاست همه می گفتن بچه جون اون بالاست
اینجــا کـه هــمچین آدرسی نـــداره از کــسی هم سئوال نــکن دو بــاره
با اینــکه دیــگه تو تنــش نا نــبود گوشـــش بدهـ-کار این حر فا نبود
میگفت میدونم که بهشت همین جاست یه جا تو دنیا ی همـــین آدمــهاست
یه مــرتبه یاد مـامـانش افتـــاد فوری به سـمت خونشون راه افتاد
رسید خونه اما دیگه نا نــداشت همــین که پاشو توی خونه گذاشت
یه سیلی زد توی گوشش مفت مفت بعدش مامان با عصبانیت گفت :
فکر نکنی دلم هـــزار راه مــی ره دنـــبال تو تا به کــجا ها می ره
فرشته اشک توی چشاش لونه کرد یه بغــض بد توی دلش خونه کرد
با صدای گــرفته و پر از غــم گـــــفت : مـامـانی دنبال بابا بودم
فرشــته کوچــیک قصــه ی ما تا خود صـــبح زل زده بود به ابرا
تموم آرزوش فقط همیــــن بود ای کاش میشد بهشت روی زمین بود
سمیرا مهرنیا
گروه سنی ه
مرکز سمنان ۲